یه کم بخندیم :-))

********

جواب ایرانی ها به اس ام اس یه ناشناس :

 

دهه پنجاهی: حتما" اشتباه فرستاده

دهه شصتی بعد چند بارتکرار: شما؟

دهه هفتادی:هنوز عرقه پیام خشک نشده u؟

دهه هشتادی: کدوم یکی هستی؟

اینطور پیش بره نودی ها شماره ناشناس ندارن...

 

********

 

پسربه دختره:کجا میری؟ دختر:میرم خودکشی کنم! پسر:پس چرا اینقد آرایش کردی؟ دختر:آخه فردا عکسم تو روزنامه ها چاپ میشه!

 

********

 

دقت کردین جمله ” تا 5 دقیقه دیگه آماده ام.” خانوما و جمله ” تا 5 دقیقه دیگه خونه ام.” آقایون یه معنی رو میده.

 

ادامه نوشته

بار دیگر یا علی گفتیم تا عشق آغازی دوباره یابد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تا صورت پيوند جهان بود على بود
تا نقش زمين بود و زمان بود على بود
شاهى كه ولى بود و وصى بود على بود
سلطان سخا و كرم و جود على بود
آن شير دلاور كه ز بهر طمع نفس
در خوان جهان پنجه نيالود على بود
آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن
كردش صفت عصمت و بستود على بود
آن عارف سجّاد كه خاك درش از قدر
از كنگره عرش برافزود على بود
آن شاه سرافراز كه اندر ره اسلام
تا كار نشد راست نياسود على بود
آن قلعه گشايى كه در قلعه خيبر
بر كَند به يك حمله و بگشود على بود
چندان كه در آفاق نظر كردم و ديدم
از روى يقين در همه موجود على بود
اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است
تا هست على باشد و تا بود على بود

غزلی از فاضل نظری

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

حکایت و داستان

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن به کار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود.
یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود.


مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید 

تقدیم به تمامی معلمان واقعی که آموزگار اخلاق و محبت اند



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند
درس ومشق خود را
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن !
به ادامه مطلب بروید ارزششو داره

ادامه نوشته

اکنون  پر از نیازم و پر از پرواز...

خداوندا می خواهم با تو حرف بزنم. انگار جور دیگری شده ام. خداوندا امشب مرا چه می شود؟ کدامین دعوت مرا می خواند؟ چه کسی بغض آسمان را شکسته است؟ آسمان به کدامین بهانه می گرید؟ باد در گوش درختان چه گفته است که برگ ها نیز گریه می کنند؟ خداوندا امشب مرا چه می شود؟ من در کدامین قله، در کدامین اوج تو را نظاره می کنم؟ هر کجا هستم و هر چه هستم قلبم جایگاه امن محبت تو و دستانم منزلگاه نیایش توست.

با دستانم دسته دسته یاس سپید، دسته دسته اقاقیا، نثار قدم های بهار می کنم که بهار اینجاست، نزدیک نزدیک. راز و نیاز با تو، بهار دل من است. دستان پر از نیازم به سوی توست. آسمان تو آرامگاه قلب های خسته ی ماست. قلب های خسته ی ما تو را می خوانند و من قلبم را در دستانم می گذارم و به تو هدیه می کنم. قلبم را می پالایم. اکنون قلبم سپید و دستانم خالی است. دستانم تهی است اما پر از عشق است. پر از نیاز پر از نیایش.

خدایا من تو را می خواهم. من از تمام آسمان ها بلندترینش را می خواهم. من از تمام گلها زیباترینش را می خواهم، خدایا من تو را می خواهم. من از تمام دشت ها وسیع ترینش را می خواهم. من از تمام قلب ها پاک ترینش را می خواهم. من از تمام رنگ ها سبزترینش را می خواهم، خدایا من تو را می خواهم. من از تمام دست ها نیازمندترینش را می خواهم، خدایا من تو را می خواهم. من از تمام نغمه ها، رساترینش را می خواهم، خدایا من تو را می خواهم.

اکنون  پر از نیازم و پر از پرواز. دستانم را می گشایم، درهای نیایش به سویم باز شده است. چقدر آسمانی شده ام. خداوندا من با تو حرف زدم. چقدر سبکبالم. چقدر احساس خوبی دارم. باز هم برایت می نویسم تا باز هم در آسمانت اوج بگیرم. خداوندا مرا به درگاهت بپذیر تا پر از گرمای مهربانیت شوم، که تو بهار زمستان های سردی.

این عرفه هم گذشت آیا من نفسم را قربانی کردم؟!

 

عرفه آمد و من هنوز در کوچه پس کوچه های تنگ وتاریک دلم سرگردانم....هنوز دلتنگم و هنوز غریب....

 امسال هم عرفه، اجازه ندادند عرفات باشم....نتوانستم  همنفس با فرشتگان و همصدا با مولایم در بهترین سرزمین"عرفات" نیایش کنم........

 

عرفه روز دعاست. خدا خود به دعا امر فرمودند  و به اجابت، ضمانت.

چه دعایی باید کرد؟ چه گفت؟ چه خواست؟!!

نمی دانم......

واقعا نمی دانم ........

خدایا اگر نبود پدر و نبودنمازهای او، من اصلا نمازخوان می شدم؟!!!

اگر اشکهای او درمصیبت سیدالشهداءنبود، من کجا سینه زن می شدم؟!!!  

اگر...........

اگرمادرم هر روز با خدا خلوت نمی کرد و قرآن نمی خواند، من کجا قرآن خوان می شدم؟

اگر بغض مادردر مظلومیت ائمه نمی شکست، من کجا معنی پاکی و معصومیت را می فهمیدم؟!!! 

اگرنبود شاخه های استجابت قنوت مادرم،من کجا به هر آنچه می خواستم ،می رسیدم؟!!!

اگر.........

 

بار الها، خواسته های دلم به وسعت عالم و آدم است،امااز تو می خواهم آگاهی، عشق ، نیاز و مبارزه را که فلسفه نیایش های زیباترین روح پرستنده"حضرت سجاد (ع)"است،  از من نگیری ......

خدایا بر محمد و آلش درود و رحمت فرست.......

خدایا در این روز شریف که خود براستجابت دعا ضمانت کردی، پدرم را قرین رحمت خاصه ی خویش قرارده وبر خوان نعمت مولایش- اباعبدالله- مهمان......

خدایا مادرم را در پناه الطافت، آرامشی عطا فرما که شاهد به بار نشستن میوه های زندگی اش باشد....

خدایا، حتی برای لحظه ای مرا به خودم وا مگذار ، مرا ببخش و بیامرز......

                                                            

                                       "  آمین یا رب العالمین "